به گمانم آدمیان به طرق متفاوتی خویشتن را کندو کاو می کنند.و چه سبک پندار است کسی که برای جست وجوی خودازمسیرهای دیگران عبور می کند. پرسشی همواره با من بوده است؛آیا (خود) آدمی پیدا کردنی است؟ یا باید آن را ساخت؟!تلاش کردم که یک بار تمامی مسیرهایی را که وجود مرا به خود فرا میخواند، قدم نهم.هرچه پیش تر رفتم، تهی تر شدم!انتهای هیچ مسیری (خودی)در انتظارم نبود. برایم توقف به معنای مرگ بود، پس بی رحمانه آغاز کردم که خود را بسازم.برای ساختن خود نیاز داشتم آن شاکله ای راکه حاصل زیستن م در اجتماع بود از بین ببرم.دقیق تر که نگاه کردم دریافتم من هنوز در اجتماع حل نشده ام ! من به زندگی و جهان عادت نکرده بودم.طبیعت برایم م بر خلاف عرف بسیار غیر طبیعی وجلوه می کرد.وجود را شگفت انگیز اما تهی یافتم در ادیان توحیدی و آئین های شرق اشاره به مسیرانفسی برای رسیدن به امر مطلوب شده است.سلوک حرکتی است که درنهایت وجود فرد را به وسعت هستی یا به تعبیر دیگری به وسعت خدا، امتداد می دهد. و آدمی را رهسپار این تناقض عجیب یعنی ؛بی وزن و سبک شدن برای بزرگ پرحجم شدن می کند.و این شیوه نامه مطلقی است که از جانب ادیان برای نوع انسان تعیین شده است. اما من در این نظام نمی گنجیدم! برای وصول یا ساختن خود نیاز داشتم لحظاتی زندگی را چون سایر افراد اجتماع زندگی کنم! بنابرین آگاهانه خود رابه مسیر عادت کردن به زندگی زدم!و چیزی که دریافتم این مسئله بود که؛هر چه تلاش می کردم به زندگی عادت کنم،عطش م برای این خوگیری افزایش می یافت!با اینکه می دانستم من دربازی خودساخته ای مشغول ایفای نقش م! و دریافتم مسیر انفسی من، دقیقا از بیرون خودم عبور می کند! نه صرفا از درونم !برای صعود نیازبه سقوط داشتم همانند پدرم آدم! و گذشت زمان به من ثابت کرد برای کسی که جهات فاقد معنی اند،صعود یا سقوط یک شوخی است! و این گیج کننده ترین حالت یک انسان می توانست باشد