سوال و ناشناختن،رنج آور است. اما ناشناختن در تقابل با جهان بیرونی و حتی درونی است.سوال مولد بودن آدمی است.وقتی هست میشوی،برخورد پیدا میکنی،با جهان بیرون و درون،و سوال پیش میاید.وقتی به پاسخ می رسی،سوال رفع میشود.ممکن است پاسخ،رنج را از بین ببرد،یا نه،خود پاسخ رنج آورتر باشد.اینجا منظورم از رنج،همان درد است.منبع درد اینجا،سوال وحتی یک قدم عقب تر،بودن است،و سوال، هیچ نیست.و گاها پاسخ منبع رنج است. من درد را برخواسته از مسئله می دانم.و مسئله را هیچ نمی دانم.حتی اگر خود مسئله شامل هیچ،یا ناشناختن،وبعضا حتی شناختن باشد.اما این یک طرف قضیه است.
درد غریب که از آن دم میزنم، این درد هست به اضافه چیز دیگر.اما این چیز دیگر تعریف دشواری دارد.هر چیزی که بتوانم تعریفش کنم،یعنی مفهوم آن چیز را تا اندازه ی ذهن خودم،حدود و مرز بندی کرده ام. این درد را هرچه تعریف می کنم،بازهم آن چیزی نیست که هست،فقط تعریف محدود شده در ذهن من است.یک جایی آدم احساس درد می کند، آدمی درد را ادامه می دهد،اما از یک جا به بعد،این درد است که کنش آدمی را شکل می دهد.این درد است که آدم را ادامه می دهد! این قسمت از زندگی شگفت انگیز است. برخی درد بزرگی را با خویش حمل می کنند، اما برخی دیگر خود آبستن این درد اند! صرف وجودشان مولد با درد بزرگی است.و این درد ها چون موجودی زنده با رشد و تکامل فرد ریشه دار تر می شوند. گاهی همین درد سبب خلق می شود.خلق جهانی نوین! جهانی که مدام خویشتن را احیا می کند وپویا است.
درون کاوی به سبک خویش...
ما را در سایت درون کاوی به سبک خویش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: جمعه 15 آذر 1398 ساعت: 0:51