پی برده ام،دنیا،از همان دریچه ای مرا می نگرد،که من او را به تماشا
ایستاده ام.روزگاریست که حوادثی خارج از حد محاسبه برایم رخ می دهند.گوییا
همه چیز،از فی نفسه بودن،به سمت برای من بودن خارج شده است!!
ومن در این هیاهو،آگاهانه،سکون عظیمی را میان وجود خویش،پرورش می دهم
سکونی که پای روح را در خویش،به بند می کشد.
دلم می خواهد،ارتعاشی در هستی به راه بیندازم.ارتعاشی به موسعی یک لبخند!!
چنان زنجیره ی کون را بتکانم،که این غوغا به خاموشی گراید...
دیگر سخن کافیست...هنگامه ی متکیف و متکمم شدن فرا رسیده است...
درون کاوی به سبک خویش...ما را در سایت درون کاوی به سبک خویش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 165